تبليغاتX
نفرین نامه زندگی

نفرین نامه زندگی

همه شعرام مال تو دنیای من شعرمه همه دنیام مال تو

بدون شرح

گرچه از من دوري ولي تا سر حد پرستش دوستت دارم و همه اينها را مي نويسم و تقديم مي کنم به تنها بهانه ي زندگيم که روزي ، ساعتي خواستم بگويم دوستت دارم و عاشقت هستم. در آن لحظه که ذهن من از فواره ها بالاتر و از زندگي پر بارتر و از اميد سرشار تر بود حس کردم تو رازم را از نگاهم خوانده اي با اين حال امروز قطره قطره عشقم را باتمام وجودم در يک کلمه مي گنجانم و مي گويم: به اندازه اسمان دوستت دارم بمان که بهار با تو زيباست....
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:44  توسط غم فروش دوره گرد  | 

آخراي شب بود

آخراي شب بود ، شايدم اولاي صبح بود . نميدونم ! ولي همينو مي‏دونم كه بازم ديدمش . اونم پس از مدتها ! بي خبـر اومده بود . درست مثل رفتنش كه بي خبـر رفته بود . نگاهش كردم ولي اون نگام نكرد گفتم سلام !                                        
تو كجا اينجا كجا ؟ را گم كردي يا باز اومدي عذابم بدي ؟ گفت هيچ كدومش !
اومدم تا يه چيز و بهت ثابت كنم ، گفتم حالا اومدي ؟ اصلا تو چي رو مي‏خوای ثابت كني ؟ تو خيلي وقته كه خيلي چيزا رو ثابت كردی
...
خودم هم مي‏دونستم كه هنوزم عاشقشم ، هنوزم كه هنوزه فقط با يه اشارش حاضرم تا جونمو هم براش بدم ، هنوزم كه هنوزه چشماشو به يه دنيا نميدم و هنوزم كه هنوزه ... اما نميدونم چرا نمي‏تونستم ببخشمش .آخه
مي‏ترسيدم اينبارم راست نگه .آخه گناه من چي بود شما بگيد ؟ نه اصلا از خودش مي‏‎پرسم و پرسيدم هم. اما...؟ بازم مثل هميشه فقط نگام
كرد . از همون نگاههائي كه توش پر بود از پشيموني و درخواست بخشش

نمي‏خواست به زبون بياره يا چيز ديگه نميدونم . ولي وقتي چشماشو ديدم ديگه داشت طاقتم تموم مي‏شد چون نمي تونستم تو اين حالت ببينمش . كسي كه همه دنياي من بود و هست و خواهد بود . مي‏خواستم بهش بگم كه آخه تو كه كاري نكردي كه اينطور با نگاهت مي‏خواي تا ببخشمت  . اصلا من چيكاره‏ام كه بخوام تو رو ببخشم يا نبخشم عزيز دلم ؟ مي‏خواستم همه اين حرفا رو براش بگم با يه عالمه حرفاي ديگه كه تو اين سالها تو دلم مونده بود از سرزنش دوستام بگير كه بعضياشون حتي منو احمق خطاب مي‏كردن به خاطر دل بستن بيخودی به كسي كه ديگه  بر نمي‏گرده تا غم و غصه شباي تنهائيم حالا مي‏رم به همشون مي‏گم كه
آهاي اونا كه گفتيد عشق من پوچه و انتظار بيخودي مي‏كشم ، بيائيد ببينيد عزيزم رو كه اومده اونم با يه دنيا مهربوني مثل هميشه مي‏خواستم بهش بگم كه اومدي فدات شم الهي . ولي تو رو خدا ديگه نرو كه مي‏ميرم
ولي....يه دفعه با صداي صداي اذان از خواب پريدم  ... خدايا يعني بازم مثل هميشه خواب مي‏ديدم ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 18:24  توسط غم فروش دوره گرد  | 

گاهي

گاهي صبح كه از خواب پا ميشي ، خورشيد اونطوري كه تو دوست داري نمي تابه .
گاهي اون اتفاقاتي كه تو دوست داري و منتظرشون هستي
نمي افته
.
گاهي كساني رو كه دوست داري ، نمي بيني .
گاهي اونطوري كه دلت مي خواد نيستي .
گاهي اون حرفهايي كه دوست داري نمي شنوي .
گاهي كسايي آزرده خاطرت مي كنن كه انتظارش رو نداري.
گاهي احساس مي كني همه درها برات بسته شده .

در همه اين لحظات نيازمند كسي هستي تا به آرومي گوش به درد دلت بده . به كسي احتياج داري كه حامي ات باشه .مي خوام بدوني ...
با تمام وجود با تو هستم
و هميشه هستم و دلم مي خواد بدوني كه هميشه فردايي هست كه خورشيدش اونطوري مي تابه كه تو دوست داري ....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 18:23  توسط غم فروش دوره گرد  | 

==>

عشق====>سرکاريه ... محبت====>تظاهره ... مهربوني====>مسخرست ... وفا====>مرده ... عهدوپيمون====>دلخوشيه ... عاطفه====>تموم شده... مهر====>بابا سراغ اين يکيو نگير!

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 11:58  توسط غم فروش دوره گرد  | 

آدمکم

توي قاب سرد اين آينه‌ها، تصوير آدمکی، شکسته بود. آدمک خسته و غمگين و سياه، روبروي آينه نشسته بود. تو چشاش، ابراي بارون زده‌ي تلخ و سياه، رو لباش، قصه‌ی دلتنگي تو، قصه‌ی دلتنگي ما، نشسته بود. کی با دشنه‌هاي کين، کی با داس عشق و دين، بريده ريشه‌هاي، اين آدمک رو از زمين؟ واسه اين آدمک شهر گناه، آسمون ، رنگ رهايی رو نداشت. قفس تيره و تاريکه زمين، واسه‌ي آدمکم جايی نداشت....

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 11:52  توسط غم فروش دوره گرد  | 

این عکس شما را یاد چه می اندازه

بزرگ ببینید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:34  توسط غم فروش دوره گرد  | 

عروس كاشي‌هاي آبي

بخت خود را
با آن روسريِ سبز
كه از دست فرشته‌ها قاپيده بودي
به گياهان نورس كنار عالي‌قاپو گره زدي
و بخت مرا
به هيچ
.
آخر شه‌زاده‌ي شهر خارستان
جز تاجي از خار
و پاييزي در چشم
كه چيزي نبايد داشته باشد .
بخت مرا
به هر چه مي‌خواهي گره بزن
امّا بدان
كه آنقدر تكه تكه خيالت را
به در و ديوار كوبيده‌ام
كه خدا هم فرصت جمع‌ كردن‌شان را
ندارد .
و آنقدر
در تنهايي لبانت را خوانده‌ام
كه باغ‌هاي گيلاس
حتي يك شب
دست از سر خواب‌هاي من برنمي‌دارند .
آي عروس باران‌هاي نم‌نم سي‌وسه پل
و شكوهِ برهنه‌ي كاشي‌ها بعد از باران !
مرا در يكي از خواب‌هايم
هزار سالِ پيش
كنار چناري در چهارباغ بالا
دفن كرده‌اند .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:20  توسط غم فروش دوره گرد  | 

خنده آدم ها ..

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست . کاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 18:31  توسط غم فروش دوره گرد  | 

در حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
همين !!!!!!
عزت زياد .... يا حق.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 18:23  توسط غم فروش دوره گرد  | 

مرداب نمانید...

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره میکردم

مرداب ساکت بود و مرا نیز سکوت فراگرفته بود

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است

آرام است

ولی غمگین

و دل پر دردی دارد

حتی تکان هم نمی خورد

که اگر تکان بخورد

وآرامشش به هم بخورد

دیگر مرداب نیست!

با همه اینها

ناگهان از او بدم آمد

متنفر شدم

چون از بی تحرکی و بی تعصبی

او را لجن فرا گرفته...

مرداب تنها بود و من تنها تر

 یادتان باشد

مرداب نمانید...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 13:35  توسط غم فروش دوره گرد  | 

کجایی مجنون؟

کجایی مجنون؟ منم لیلی ! هنوز تازه تر از قصه ی من و تو ٬ قصه ای نیست... هنوز کسی نیومده که مثل من و تو جرٲت کنه به عشق نگاه کنه ! هنوز کسی نتونسته پرای خسته شو ٬ مثل تو در حیرونی وا کنه !تا اوج پرواز کنه و نترسه از پریدن و باز پریدن ! ... هنوز کسی نیومده تا پاشو ٬ تو جا پای تو بذاره... تو رسم عاشقی رو جاودانه کردی و معنی عشق رو زندگی کردی... با بال های خودت پریدی ٬ شگفتی رو چشیدی ٬ دل باختن و سر سپردن رو آموختی ٬ عطر باورت رو با همه تقسیم کردی ... بزرگ و بزرگ تر شدی تا جایی که برای دیدنت ٬ نگاه کم آوردیم ... دستامون برای گرفتن دست های تو کوتاه شدند و تو اون قدر دور شدی که دیگه باورت نکردیم. ازت افسانه ساختیم ٬ و تو شعرا یادت کردیم ... ازت غزل و دوبیتی و رباعی ساختیم ... اسمت رو روی درختا گذاشتیم و مثل یک راز سر بسته تو گنجه ی احساسمون پنهانت کردیم . اما من ! تا تو مجنونی٬ لیلی ام . باورم شدی ٬ حسی توی رگام شدی ٬ خونم شدی ٬ نور چشای دیر باورم شدی . هنوز برای شبای سرگشتگی تو بی تابم ... برای دقیقه های پنهون تو پیدام ... برای فصل های دلتنگی ات ٬ یارم ... هنوز عطش تو رو دارم ... تشنگی ام با شنیدن نام تو سیراب می شه ... تو بی قراری منی ... من بی قرار توام ودر این وادی حیرت ٬ هر لحظه با تو وصلم و هر نفس با تو زنده ام ... کجایی مجنون که ٬ امروز برای دیدار تو به چله نشسته ام و تا تو به قلب مشتاقم فرود نیایی از چله بر نمی خیزم. به جنونت اقتدا می کنم و باز برای تو می نویسم ٬ فقط برای تو
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 13:10  توسط غم فروش دوره گرد  | 

هزار وسه پند...........

شيطان به حضور حضرت موسي امد و گفت :آيا مي خواهي به تو هزار و سه پند بياموزم .موسي گفت:انچه تو ميداني من بيشتر ميدانم و نيازي به پند تو ندارم .در همين حال جبرئيل وارد شد و عرض كرد :اي موسي خداوند مي فرمايد هزار پند او فريب است اما سه پند او را بشنو موسي هم به شيطان گفت : سه پند از هزار و سه پندت را بگو .شيطان گفت:يك: چنانچه در خاطرت انجام دادن كار نيكي را گذراندي براي انجام آن شتاب كن وگرنه تو را پشيمان مي كنم.دو:اگر با زنان بيگانه و نامحرم نشستي غافل از من مباش كه تو را به گمراهي وادار ميكنم .سه:چون خشم و غضب بر تو مستولي شد جاي خود را عوض كن وگرنه فتنه به پا مي كنم
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:5  توسط غم فروش دوره گرد  | 

4 خط حرف حسابی

بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم ، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل !
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:13  توسط غم فروش دوره گرد  | 

جملات بزرگان

فرق زيادي بين انسان كامياب و انسان شكست خورده وجود ندارد انسان كامياب كار مي كند و منتظر مي نشيند انسان شكست خورده فقط منتظر مي نشيند .
اندازه گرفتن شما با كوچك ترين كارتان مانندحساب كردن قدرت درياست از روي ضعف كف موج هاي ان. (جبران خليل جبران)
آنچه ضعيف ترين ومحقر ترين عنصر وجودي شما به نظر مي آيد قوي ترين عنصر وجود شما نيز هست. (جبران خليل جبران)
نعمت هاي خود را بشمار نه محروميت هاي خود را.(ديل كارنگي ).
ثروت خانه را تزيين مي كند و فضيلت دارنده اش را.(كنفوسيوس).
اگر خودم به فكر خودم نباشم چه كسي خواهد بود واگر فقط به فكر خودم باشم چه هستم ؟(هيلل)
آنها كه بدترين استفاده را از وقت خود مي كنند آنهايي هستند كه از كمي آن شكايت مي كنند .(ژان دولابرويه )
چيزي كه مي بينيم اساسا بستگي به چيزي دارد كه جستجو مي كنيم .(جان لوباك )
چيزي به اسم خوب يا بد وجود ندارد افكار انرا خوب يا بد مي كند .(شكسپير ).
فقط يك اصل ثابت است و آن تغيير است .
شادي عطري است كه نمي تواني آنرا به ديگران به ديگران بزني مگر آنكه قطره اي از آن را به خودت بزني .(امرسون).
انسان وقتي بلند حرف مي زند صدايش را مي شنوند اما هنگامي كه آهسته صحبت كند به حرفش گوش مي دهند .( پل رينو ).
تمام رنگها در ظلمات يكسان مي شوند.( بيكن )
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 20:56  توسط غم فروش دوره گرد  | 

عشق

عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن وزلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست


عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد

عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است

اميدوارم همواره به جاي عشق ورزيدن ها به معشوقتاان ان را صادقانه دوست بداريد
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 20:31  توسط غم فروش دوره گرد  | 

خدا...!

خدايا آتش عصيانم امشب
سرود روشن بارانم امشب
به درياي غزل بي خويش و خاموش
پراز موجم دل طوفانم امشب
خدايا دفتر ناخوانده ام من
ز راه يک سفر جا مانده ام من
ز دشت لاله هاي پرپر عشق
زمستان تا بهاران خوانده ام من
به عشق عاشقان خسته سوگند
به قلب شيشه بشکسته سوگند
به اشک سوگواران جدايي
به بغض در گلو بنشسته سوگند
خدايا طاقت تنهاييم ده
دلي بي کينه و درياييم ده
دلي زخمي تر از داغ عزيزان
به رنگ لاله صحراييم ده
خدايا عمر گل عمر حباب است
اسير باد يا نقشي بر آب است
در اين فرصت مرا با خويش مگذار
مرا درياب کين دريا سراب است
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 20:42  توسط غم فروش دوره گرد  | 

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد. چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:«مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده ديگران او را تشويق مي كنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 20:39  توسط غم فروش دوره گرد  | 

دخترها و پسرها، اين دو دنياي متفاوت....

انسانها همگي خواهان عشق، آزادي، امنيت و... مى باشند، ولي در برخي افراد پاره اي از اين ارزشها اهميت بيشتر و جايگاه بالاتري دارد. در ذيل به پاره اي از ارزشها، صفات و عكس العملهاي متفاوت "دخترها" و "پسرها" اشاره مى كنم. اين كاراكترها، بسته به محيط فرهنگي، سطح بينش، تحصيلات و... افراد ارزشگزاريهاي متغيّري دارند... الف)دخترها وارد شدن به دايره "امنيّت" را ترجيح مى دهند، ولي پسرها پاره خط "استقلال" را بيشتر دوست دارند... دخترها به "احساسات" خود بيشتر بها مى دهند، ولي پسرها "احتياجات" خود را مد نظر قرار مى دهند... "اميد" در دخترها و "آرزو" در دل پسرها موج مى زند....، دخترها به هنگام درگيري عاطفي "افسرده" مى شوند، ولي پسرها معمولاً به "انزوا" كشيده مى شوند... دخترها تحت تا'ثير اعمال ديگران با احتياط تر عمل مى كنند و بيشتر نگاه به "آيينه" و پسرها بيشتر به "آينده" نگاه دارند.... ب)دخترها خواهان "برابري" و پسرها خواهان "برتري" مى باشند... در صحنه زندگي معمولاً دخترها "بيننده" و پسرها "بازيگرند" و اكثر دخترها به "بود يا نبود" مى انديشند ولي پسرها به "بايد و نبايد"..... پ)دخترها به "پيوند" و پسرها به "پيمان" ايمان دارند... "پايبندي" در دخترها بيشتر به چشم مى خورد و "پايداري" در پسرها... دخترها معمولاً "پيرو" هستند و پسرها "پيشرو"... امّا پرگويي بين دخترها و "پرخاشگري" بين پسرها رواج دارد.... ت)دخترهامعمولاً به آساني "تحمّل" مى كنند و پسرها به سادگي "تحميل"... دخترها بيشتر در معرض "تهديد" و "تحقير"واقع مى شوند و پسرها در معرض "تحريم" و "توبيخ"... دخترها در مقوله "تقليد" و پسرها در مقوله "تقلّب" توانائي دارند... دخترها در "توضيح" دادن و پسرها در "توجيه" كردن مهارت قابل توجّهي دارند... دخترها "تجليل گرهاي" خوبي و پسرها "تحليل گرهاي" خوبي از آب در مى آيند... دخترها مسائل را باهم "تركيب" مى كنند، ولي پسرها همواره سعي در" تجزيه" مسائل دارند... دخترها به آساني خود را با محيط "تطبيق" مى دهند، ولي پسرها دوست دارند محيط را "تغيير" دهند... دخترها به "تفاهم" و پسرها به "توافق" راغب ترند... "ثبات داشتن" را دخترها ترجيح مى دهند و "ثابت كردن" را پسرها..... ث)دخترها معمولاً دوست دارند "جذّاب و جديد" باشند و پسرها دوست دارند "جالب"... دخترها معمولاً اهل "جواب دادن" و پسرها اهل "جولان دادن" مى باشند... دخترها به "جابجائي" اكتفا مى كنند و پسرها به "جاري شدن".... ج)دخترها نگهباني از "حرمتها" را ترجيح مى دهند و پسرها نگهباني از "حريم ها" را.... چ)دخترها ميل به "حمايت كردن" دارند، پسرها ميل به "حماسه آفريني"... دخترها معمولاً دنبال "حقوق" از دست رفته خود هستند ولي پسرها دنبال ثابت كردن "حقّانيت" خود.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:48  توسط غم فروش دوره گرد  | 

تاجري

پسرش را براي اموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد .مرد خردمندي که او در جستجويش بود انجا زندگي مي کرد.
بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در ان به چشم مي خورد .فروشندگان وارد و خارج مي شدند .مردم در گوشه اي گفتگو مي کردند .ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ ان منطقه چيده شده شده بود .
خردمند با اين و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختي" را برايش فاش کند . پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم .
انوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ريخت و گفت : در تمام اين مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن ان نريزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت .
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسيد : ايا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد ؟
ايا باغي را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است ديديد ؟
ايا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است . تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس . ادم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر اينکه خانه اي را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت . در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود مي نگريست .
او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را . ظرافت گلها و دقتي را که در نصب اثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد .
وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد .
خردمند پرسيد : پس ان دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ريخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست :
" راز خوشبختي " اينست که
همه شگفتگيهاي جهان را بنگري بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني .
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 22:56  توسط غم فروش دوره گرد  | 

قوت قلب

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن اوصاف دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.
روزها و هفته‌ها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 23:55  توسط غم فروش دوره گرد  | 

30 اصل براي اعتماد به نفس بالا

 

1- اصل ياد و اتکال به خداوند و اعتماد به قدرت و ياري و حمايت او
2- اصل آگاهي و اشراف و بصيرت لحظه به لحظه به خود
3- اصل تغيير در الگوها و ايجاد نشانه ها
4- اصل خوديابي( من کيستم؟)- قائم مقام ومحبوب خداوند( عزت نفس)
5- اصل احساس خود شايستگي، خودسالاري و احساس شخصيت
6- اصل عدم مقايسه خود با ديگران
7- اصل خودباوري و خودمحوري بعدازخدا محوري
8- اصل داشتن هدف و برنامه در زندگي
9- اصل تميزي و ظاهر
10- اصل تعريف از خود و ديگران
11- اصل تشويق خود و ديگران
12- اصل تعهد به قول و صداقت و راستي
13- اصل عدم انجام عمل خلاف و عذرخواهي
14- اصل نظم وانضباط کاري
15- اصل دانش و تجربه
16- اصل مديريت زمان
17- اصل مديريت اولويت ها
18- اصل اقتدار در مقابل ضعف
19- اصل يقين در مقابل ترديد
20- اصل احساس رهبري و مديريت
21- اصل مسئوليت پذيري
22- اصل سلامت و نگهداري از جسم
23- اصل تبسم
24- اصل ابراز عشق به ديگران و متذکر شدن ويژگيهاي مثبت آنان
25- اصل نگاه به ديگران ( در عين تواضع بزرگي خود را در دل حس کنيد)
26- اصل عدم تأخير
27- اصل قاطعيت و گفتن نه
28- اصل عدم شماتت و سرزنش خود و ديگران
29- اصل کمک به ديگران و بخشايش
30- اصل ژست و حالت بدني
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 23:54  توسط غم فروش دوره گرد  | 

عشق

عشق حقيقي است ، مجازي نگير اين دم شير است ، به بازي نگير طي شد اين عمر داني به چه سان؟ پوچ و بس تند،چنان باددمان همه تقصير من است اين،كه خود مي دانم كه نكردم فكري،كه تامل ننمودم روزي،ساعتي يا آني كه چسان مي گذرد عمر گران؟ كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات همه گفتند كنون تا بچه است بگذاريد بخنددشادان كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست، بايدش ناليدن من نپرسيدم هيچ كه پس از اين زچه رو نتوان خنديدن؟ هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست؟ چرا مي آييم ؟ بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت ؟ با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدم هيچ ،هيچ كس نيز نگفت؟ نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من كه چسان عمر گذشت؟ ليك گفتند همه كه جوانست هنوز بگذاريد جواني بكند بهره از عمر برد، كامروايي بكند بگذاريد كه خوش باشد و مست بعد از اين بازاو را عمري هست يكنفر بانگ برآورد كه او از هم اكنون بايد فكر آينده كند ديگري آوا داد ،كه چو فردا بشود فكر فردا بكند سومي گفت ،همانگونه كه ديروزش رفت بگذرد امروزش همچنين فردايش با همه اين احوال ، من مپرسيدم هيچ كه چه سان دي بگذ شت آن همه قدرت و نيروي عظيم ،به چه ره مصرف گشت؟ نه تفكر نه تعمق و نه انديشه دمي عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي چه ((تواني)) كه زكف دادم مفت!من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت قدرت عهد شباب ،مي توانست مرا تا به خدايش بببرد ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه؟ رهنمايم بودند عمرشان طي شد بيهوده و بي ارزش و كار و مرا مي گفتند كه چو آنها باشم فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم فكر تامين معاش ، فكر ثروت باشم فكر يك زندگي بي جنجال،فكر همسر باشم كس مرا هيچ نگفت زندگي ثروت نيست ، زندگي داشتن همسر نيست زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل زجهان بودن نيست من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت و صد افسوس كه چو عمر گذشت معني اش فهميدم، حال مي پندارم،هدف از زيستن اين است رفيق من شدم خلق، كه با عزمي جزم پاي از بند هواها گسلم پاي در راه حقايق بنهم با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل مملو از عشق و جوانمردي و علم در ره كشف حقايق كوشم زره جنگ براي بد و ناحق پوشم راه حق پويم و حق جويم و پس حق گويم آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم شمع راه دگران باشم و با شعله خويش ره نمايم به همه، گر چه سراپا سوزم من شدم خلق كه مثمر باشم نه چنين زايد و بي جوش و خموش عمر بر باد وبه حسرت; اي صد افسوس كه چون عمر گذشت
معني اش فهميدم

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:21  توسط غم فروش دوره گرد  | 

كودكان آنگونه زندگي مي كنند كه آموخته اند

كودكان آنگونه زندگي مي كنند كه آموخته اند:
اگر كودكي با انتقاد زندگي كند مي آموزد كه محكوم كند
اگر كودكي با عناد ودشمني زندگي كند مي آموزد كه ستيزه جوباشد
اگر كودكي با ترس زندگي كند مي آموزد كه بهراسد
اگر كودكي با احساس ترحم زندگي كند مي آموزد كه احساس بدبختي كند
اگر كودكي با تمسخر زندگي كند مي آموزد كه متزلزل باشد
اگر كودكي با حسادت زندگي كند مي آموزد كه حسود باشد
اگر كودكي با شرمندگي زندگي كند مي آموزد كه احساس گناه كند
اگر كودكي با آگاهي از تواناييهايش زندگي كند مي آموزد كه اعتماد به نفس داشته باشداگر كودكي با عشق بدون قيد و شرط زندگي كند مي آموزد كه عشق بورزد
اگر كودكي با تاييد زندگي كند مي آموزد كه خويشتن را دوست بدارداگر كودكي با بينش و شناخت زندگي كند مي آموزد كه در زندگي هدف داشته باشد
اگر كودكي با تعاون زندگي كند مي آموزد كه سخاوتمند باشد
اگر كودكي با صداقت وانصاف زندگي كند مي آموزد كه راستگو و درستكار باشد
اگر كودكي با احساس امنيت زندگي كندمي آموزد كه به خود و اطرافيانش اعتماد داشته باشد
اگر كودكي با بردباري زندگي كند مي آموزد كه صبورباشد
اگر كودكي با تشويق بجا زندگي كند مي آموزد كه قدرداني كند
و اگرشما با آرامش زندگي كنيد كودك شما مي آموزد كه بدون اضطراب زندگي كند

راستي كودك شما چگونه زندگي مي كند ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:42  توسط غم فروش دوره گرد  | 

آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است


دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:28  توسط غم فروش دوره گرد  | 

حرفهاي خوب

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد .

دوري ، عشق را شدت مي بخشد و نزديكي ، قوت .

پيري مانع از عشق نيست . اما عشق تا حدي مانع از پيريست .

هرگز ندانستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم .

عشق ناتمام مي گويد : من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .

عشق تمام مي گويد : من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .

در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ .

محال است عاشق باشي و عاقل .

عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست .

عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد .

عشق چون ميوه است . ممكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن .

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود .

عشق غلبه خيال بر خرد است .

مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم . زن به ندرت ، اما بسيار .

مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است .

با عشق وشكيبائي چيزي نا ممكن نيست .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:9  توسط غم فروش دوره گرد  |